شب عاشورا دوباره بابا رو بردیم اورژانس و باز بستری شد تب و سرفه باعث شد خیلی زیاد افت پلاکت پیدا کنه . همه تو خونه گریه می کردن من نمی دونم چرا نمیخاستم دیگه گریه کنم . فکرای مزخرفی میاد تو سرم می ترسم از این افکارم. بابا خودشم انگاری ناامید شده زیاد غذا نمیخوره و حرف نمیزنه.نمی دونم چی بگم چکار کنم. دکترا هیچ کس نیست همه رفتن تعطیلات دکتر خودشم تشریف برده خارج همین طور مونده و افت پلاکت داره. ولی من ارومم . یعنی من چی هستم ارامش نداشتم امروز ارومم ذکر می گم کم و بیش . وقتی قاطی می کنم فقط میگم خدا هست به خودم. به احتمال زیاد ببریمش تهران بستری شه اینجا کاری
برچسب:
نویسنده: سپیده جعفری
تاريخ: پنجشنبه
22 مهر
1395 ساعت: 16:54